تبلیغات
داستان بزرگ شدن من - سلام
شعر و داستان و عکس و خاطرات کودکانه

سلام

8 شهریور 90 05:41 ب.ظ

نویسنده : پرستو مهربانی
 

سلام دوستان حالتون چطوره خوبید انشاء الله كه خوبید

ممنون از نظرات زیبایتان باورم نمیشه كه آرزوی نظرم بر آورده شد

تازه از آرزومم زد بالا . خوب خوشحالید كه دیگه نمی خواهید

سحری بلند بشید .

خوب می خوام بگم من یك كتاب لطیفه خریدم كه بمب خنده است

بعد از داستان توی ادامه ی مطلب می خوام از این لطیفه ها بگم

حالا قسمت دوم داستان قلم جادوئی

خوب تا اون جایی گفتیم كه راپونزل حسابی از دست گوتل عذاب

می كشید . یك روز گوتل مثل همیشه اومد خانه  و چای

می خواست اون ها داشتند چای درست می كردند كه پنه لوپه

یك دفعه سرفه می كنه و سینی چای كه دست او بود پرت میشه

هوا سی سی سینی رو گرفت و راپونزل استكان را گرفت ولی

ای وای قاشق چایی بالای یك دسته گیر كرده بود كه پنه لوپه

اونو می خواست برداره كه  یك دفعه دست كسیده میشه و

یك تیكه از روی زمین تبدیل به پله میشه این پله ها به پایین

خروجی دیوار جادوئی می رفت .همه رفتن پایین پنه لوپه گفت

وقت داریم هنوز تا اون وقت كه چایی می برم .

راپونزل گفت باشه . رفتن پایین دیدن اونجا یك اتاق هست

داخل اتاق شدن . روی میز یك چیزی برق می زد همه نزدیك

اون شدن دیدن یك شونه است پشت شونه نوشته شده

به اندازه ی ستاره های آسمان دوستت داریم دخترم . راپونزل

یكم یه جورایی فهمید كه گوتل بد جنس مادرش نیست .

سی سی خواست كه با پنه لوپه شوخی كنه اون می دونست

كه پنه لوپه از سوسك می ترسه بنابر این وقتی گفت كه

 

اولی :چرا ماهیها نمی توانند حرف بزنند ؟

دومی :تو خودت اگر دهانت پر از آب باشه می توانی حرف بزنی ؟

..........

معلم داشت درباره ی دندان صحبت می كرد

سپس از بچه ها پرسید : آخرین دندانی كه در دهان انسان

دیده می شود چیست ؟ علی گفت : دندون مصنوعی

........

چوپان : سگ ما آن قدر فهمیده است كه از دشت می آید زنگ

می زند .

همسایه : مگه سگه شما كلید ندارد ؟

............................

مردی پیشه دكتر می ره می گه : چند وقته دوتا شدم

دكتر : دوتاتون بشینید  یكی هم پاسخ بده

..............

حالا سر كاری :

 

یك روز دوتا چینی تو خیابون راه می رن می خورن به هم

می شكنند

.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -