تبلیغات
داستان بزرگ شدن من - عکس و داستان
شعر و داستان و عکس و خاطرات کودکانه

عکس و داستان

10 شهریور 90 10:38 ق.ظ

نویسنده : پرستو مهربانی

عکس های راپونزل و گل جادوئی رو امروز می خوام بروز کنم

ول بااون پسره که تو داستان هستش :

 

عکس بعدی

 

 

عکس بعدی

 

 

عکس بعدی

 

عکس بعدی

تموم شد امید وارم خوشتون اومده باشه

ادامه ی مطلب فراموش نشه

 

خوب :

داستان

راپونزل خیلی دوست داشت اون فانو سایی که شب تولد اون به هوا

می یاد و ببینه . برای همین به گوگسل می گفت من دوست دارم

ولی گوگسل بازم نمی ذاشت .

 

تا یک روزی یکی از مردم شهر خودشو به اسم جعلی برد یعنی اسم بیو

تا تاج راپونزل و بدوزه و اونو دزدید و درحال فرارو دانبال کردن سربازان به او

بود که یک دفعه می یاد  پشته سبزه ها و قلعه ی راپونزلو می بینه

خوب بقیش برای روز بعد

تا روز بعد خداحافظ  




دیدگاه ها : نظرات شیرین شما
آخرین ویرایش: - -