تبلیغات
داستان بزرگ شدن من - داستان پیر مرد مهربان
شعر و داستان و عکس و خاطرات کودکانه

داستان پیر مرد مهربان

14 شهریور 90 05:13 ب.ظ

نویسنده : پرستو مهربانی

به نام خدا

 

شاید اینه سهم من از این زمونه
شاید گریه های شبونم جای شادیمو گرفته
شاید دعا کردن برای تو
جای بقیه ی آرزوهامو گرفته
شاید آنقدر تو سراب چشمان تو
پرسه زدم که دیگه برام تو
سراب زندگی جایی نمونده

 

سلام به دوستای گلم این شعر همونجوری که تو مطلب قبلیم گفتم ماله

یکی دیگه هست برام نوشت و اجازه داد بروزش کنم تو وبم

خوب هیچی نمی گم را ستی امروز هم داستان نداریم یک داستان کوتاه و زیبا

داریم ادامه ی اون داستانای قبل باشه برای بعد

العا داستان زیبا داریم و خیلی غم انگیز

خوب حالا بریم ادامه ی مطلب

داستان پیر مرد مهربان

پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم كه دادم شان به تو

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه كرد

كه از پله‏ های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد

می بینید که چه داستان زیبایی است من که تحت تعصیر قرار گرفتم

زندگی زیباست زشتی ‌های آن تقصیر ماست

در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست

زندگی آب روانی است روان می‌گذرد..........

آنچه تقدیر من و توست همان می ‌گذرد

خوب دوستان بازم هرچه می تونید برام شعر کوچک بفرستید

دوستون دارم خیلی زیاد خیلی خیلی زیاد .

می دونید زندگی یک اتفاق بزرگه . خداروشکر که زندگی مثله عسله

چون هیچ وقت تلخ نمیشه .

تمام لذت عمرم در این است که ملایم امیر است

خداحافظ تا روز بعد




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -