تبلیغات
داستان بزرگ شدن من - داستان
شعر و داستان و عکس و خاطرات کودکانه

داستان

19 شهریور 90 10:40 ق.ظ

نویسنده : پرستو مهربانی

شرق اندوه
نه به سنگ
در جوی زمان ، در خواب تماشای تو می رویم.
سیمای روان ، با شبنم افشان تو می شویم.
پرهایم ؟ پرپر شده ام. چشم نویدم ، به نگاهی تر شده ام.این سو نه ، آن سویم.
و در آن سوی نگاه ، چیزی را می بینم، چیزی را می جویم.
سنگی میشکنم، رازی با نقش تو می گویم.
برگ افتاد ، نوشم باد: من زنده به اندوهم. ابری رفت، من کوهم: می پایم. من بادم: می پویم.
در دشت دگر ، گل افسوسی چو بروید، می آیم، می بویم. 

 سلام امروز می خوام ادامه ی داستان راپونزل  بگم

خوب امیدوارم همیشه لبخند بزنید و شاد باشید

برای خواندن داستان راپونزل و قلم جادوئی به ادامه ی ستاره ها برید

قسمت سوم داستان راپونزل و قلم جادوئی

خوب به نام خدای مهربون

تا اونجایی گفتیم که :(

خوب تا اون جایی گفتیم كه راپونزل حسابی از دست گوتل عذاب

می كشید . یك روز گوتل مثل همیشه اومد خانه  و چای

می خواست اون ها داشتند چای درست می كردند كه پنه لوپه

یك دفعه سرفه می كنه و سینی چای كه دست او بود پرت میشه

هوا سی سی سینی رو گرفت و راپونزل استكان را گرفت ولی

ای وای قاشق چایی بالای یك دسته گیر كرده بود كه پنه لوپه

اونو می خواست برداره كه  یك دفعه دست كسیده میشه و

یك تیكه از روی زمین تبدیل به پله میشه این پله ها به پایین

خروجی دیوار جادوئی می رفت .همه رفتن پایین پنه لوپه گفت

وقت داریم هنوز تا اون وقت كه چایی می برم .

راپونزل گفت باشه . رفتن پایین دیدن اونجا یك اتاق هست

داخل اتاق شدن . روی میز یك چیزی برق می زد همه نزدیك

اون شدن دیدن یك شونه است پشت شونه نوشته شده

به اندازه ی ستاره های آسمان دوستت داریم دخترم . راپونزل

یكم یه جورایی فهمید كه گوتل بد جنس مادرش نیست .

سی سی خواست كه با پنه لوپه شوخی كنه اون می دونست

كه پنه لوپه از سوسك می ترسه بنابر این وقتی گفت كه )

و حالا می خوایم داستان و شروع کنیم

وقتی گفت که سوسک سریع پنه لوپه پاشو به زمین زدو زمین یک قسمتش

شکست پنه لوپه به سی سی گفت خوب شد حالا اینو چه جوری تعمیر کنیم

راپونزل وقتی داخل شکستگی زمین رو نگاه کرد دید هوا داره بله اونا راه ای

که به بیرون از دیوار جادوئی می رفت را پیدا کرده بودند

خوب راپونزل گفت هوا داره هوا داره و رفت داخل تونل و پنه لوپه گفت فک

نمی کنی که اونجا پر از حشره است ؟

راپونزل گفت پس من می رم  ! پنه لوپه گفت ر منم حساب کن ولی وقتی

می خواست بره تو تونل چون وزن زیادی داشتو دراز بود نمی توونست به داخل

تونل بره بنابر این اون همون جا موند . و سی سی هم گفت بهتره منم بمونم

و مراقبه پنه لوپه باشم . راپونزل تنها راه افتاد رفت و رفت رفت تا به پله هایی

رسید از آن ها بالا رفت و دری دید اون درو باز کرد و دید که از دیوار جادوئی بیرون

اومده و خوشحال جلو رفتو شهرو از این بالا دید و قصر سلطنتی را هم دید

او خوشحال که بیرون اومده ولی وقتی به ساعت نگاه کرد گفت زود برمی گردم

و رفت نانوایی را دید که به آن نان داد او گفت نه ممنون مردمی را می دید

که خوشحال تلاش می کردند و همین طور که رفت به باغ سلطنتی رسید

سه دختر کوچک بر اسبی نشسته بودند و راه می رفتند که اسبشان گرسنه

شده بود اون سیب را خیلی دوست داشت آن ها نمی دانستند چه کار

کنند یکی از دخترا که آنجلا نام داشت پشته سرش را نگاه کرد و درختان سیب

را دید و به خواهرانش گفت بیایید به اندازه ی هممون است ولی وقتی که

می خواست بره !

بقیه ی داستتان برای بعد

اینم یک عکس از  کارتون زیبای راپونزل و قلم جادوئی




دیدگاه ها : نظرات شیرین
آخرین ویرایش: 19 شهریور 90 11:21 ق.ظ