تبلیغات
داستان بزرگ شدن من - داستان گل جادوئی
شعر و داستان و عکس و خاطرات کودکانه

داستان گل جادوئی

23 شهریور 90 11:56 ق.ظ

نویسنده : پرستو مهربانی

سلام دوستان خوبید خوشید

خوب امروز داستان راپونزل و گل جادئی رو می خوام ادامه بدم

دوستان آؤآمش چیز خیلی مهمیه پس همیشه سعی کنید آرامش داشته

باشید

ادامه ی مطلب داستان

خوب تا اونجایی گفته بودیم که "

راپونزل خیلی دوست داشت اون فانو سایی که شب تولد اون به هوا

می یاد و ببینه . برای همین به گوگسل می گفت من دوست دارم

ولی گوگسل بازم نمی ذاشت .

 

تا یک روزی یکی از مردم شهر خودشو به اسم جعلی برد یعنی اسم بیو

تا تاج راپونزل و بدوزه و اونو دزدید و درحال فرارو دانبال کردن سربازان به او

بود که یک دفعه می یاد  پشته سبزه ها و قلعه ی راپونزلو می بینه

حالا داستان

خوب اون برای اینکه از جونش نجات پیدا کنه به داخلی قلعه می ره

و بعد با اون تاج که دسته شه بیهوش میشه بگین چرا چون راپونزل با

یک مایتابه زده به سرش . گوگسل به راپونزل گفته بود اونا

دندونای تیز دارن که بیو نداشت گوشای دراز دارن که بیو نداشت

راپونزل اونو توی کمد کرد . وبا خوش گفت من یه نفرو توی کمد زندانی

کردم من یه نفرو تو کمد زندانی کرم حالا می تونم به گوگسل بگم

که من می تونم از خونه بیرون برم و اون فانوسا رو ببینم راپونزل کیفی

که داخلش تاج بودو می بینه و اونو قایم می کنه .

گوکسل می یاد و میگه راپونزل موهاتو بفرست پایین راپونزل موهاشو می فرسته

پایین . و گوگسل بالا می یاد یه چند دقیقه که چای می خوره

راپونزل بهش میگه من می تونم برم بیرون چون بزرگ شدم

گوگسل یه دفعه جا می خوره و بعد "

ادامه ی داستان برای بعد

موفق باشید

 




دیدگاه ها : خوششون اومده
آخرین ویرایش: - -