تبلیغات
داستان بزرگ شدن من - مدرسه ها .................
شعر و داستان و عکس و خاطرات کودکانه

مدرسه ها .................

31 مرداد 90 09:20 ب.ظ

نویسنده : پرستو مهربانی

سلام 

من نزدیكای مرداد بود كه به مامانم گفتم وای مدرسه دوست ندارم برم

مادرم گفت وقتی نزدیك مدرسه ها بشه باید اونوقت دید

می دونید مامانم راست می گفت من العا خیلی دوست دارم مدرسه رو

دلم برای مدرسه لك لك می زنه

دلم می خواد فردا اول مهر باشه لباس فرم مدرسه ....

من خیلی دوست دارم كه از بچگیم خاطراتی بذارم

این وبلاگ به خاطر همین خاطراتاست

نماز روزه هاتون قبول باشه

اونایی كه روزه نمی گیرن

روزه خوری هاتون قبول باشه

می خوام یك چیستان بگم اگر كسی بتونه درست جواب بده برنده ی یك وبلاگ میهن بلاگ

جایزه می گیره ....

چیستان

اون كیه كه از گل بدش می یاد ؟

خوب من می خوام یك داستان 12 فصل برگزار كنم از فردا شروع می كنم .

اسم این داستا پرنسس كوچو لو هستش

i413141_11.gif (242×58)

یك شعر برای پدران زیباتون

با یك گل كوچیك  سورپیرایزشون كنید

 

لپمو خیلی دوس دارم

چون جای بوس پدره

بس که منو بوس می کنه

حوصله مو سر می بره

خیلی زیاد دوسم داره

خیلی منو لوس می کنه

من بوساشو پاک میکنم

بازم منو بوس می کنه

خد احافظظظظظظظظظظظظظظظ  تا فردا .........

منتظر جواب چیستانم هستم به فكر جایزش باشید




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -