تبلیغات
داستان بزرگ شدن من - داستان گل سحر آمیز و راپونزل
شعر و داستان و عکس و خاطرات کودکانه

داستان گل سحر آمیز و راپونزل

1 شهریور 90 06:29 ب.ظ

نویسنده : پرستو مهربانی

سلام امروز  می خوام همون طور كه بهتون گفتم

داستان گل سحر آمیز و راپونزل رو شرع كنم  . امروز قسمت اول این داستان است

آی قصه قصه نون و پنیر و پسته

یكی بود یكی نبود . یك شهر كنار دریا بود . داخل این شهر گلی

جادویی روئیده بود . شاه این شهر نزدیك بود كه پدر بشه اما

وای ملكه مریض میشه . دكتر به پادشاه می گه امیدی نیست

جز پیدا كردن گل جادویی . پادشاه به تمام شهر دستور میده

این گل جادویی را پیدا كنند . مردم شهر برای پیدا كردن این گل

 زحمت های خودرا می كشیدند ولی این ور داستان چیز دیگریست

مثه اینكه یه پیرزن جای این گل و می دونه . وای براتون بگم

این پیرزن برای جوون شدنش كافی بود برای اون گل یك شعر

بخونه ای گل درخشان شو . نیرویی تابان شو . بعد نفس می كشه

وجوون میشه كه یك دفعه !

بقیه ی داستان چند روز بعد

من یك چند روز آپ نمی كنم شما نظراتتونو بگذارین من روز و شب نظراتتونو

می خونم . منتظر نظرات زیاد شما هستم

می دونم خیلی سخته ولی برای شما چند تا عكس می ذارم تا

دلتون باز بشه

برای دیدن این مطالب به ادامه ی مطلب بروید

 

 

 

آخی قبول باشه

 

مبارك باشه انشاء الله

عکس های جالب و دیدنی روز / www.irannaz.com

مریض شدی آخیییییییییییییییییییی

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: 1 شهریور 90 07:24 ب.ظ