تبلیغات
داستان بزرگ شدن من - سلام
شعر و داستان و عکس و خاطرات کودکانه

سلام

3 شهریور 90 10:37 ق.ظ

نویسنده : پرستو مهربانی

سلام خسته نباشید سلامتید

سرحالید خوبید  . قرار بود فردا بیام ولی چه كنیم نشد فردا آپ كنم برای همین امروز آ پ می كنم

خوب  من یك داستانه دیگه هم می خوام شروع كنم اسمش قلم جادوئیی

خوب امروز داستان قلم جادوئئی رو شروع كنم یاااااااااا گل سحر آمیز هاااااااااا ؟

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com  

چون بعضی ها  گفتن  مارو قافل گیر كردی داستان سحر آمیز رو امروز شروع می كنم

برای اونایی كه عصبانی شدن . معذرت خواهی می كنم

قبل از اینكه داستانو شروع كنم می خوام بگم خیلی كم نظر گذاشتید بازم معرفت اونایی كه نظر گذاشتند

كی میشه من 25 تا نظر داشته باشم ....

خوب می ریم سراغ داستان

قسمت دوم داستان گل سحرآمیز

تا اونجایی گفتیم كه ... پیرزنه جوون میشه كه یك دفعه صدای

سربازان پادشاه می یاد پیرزن كه گوگسل نام داشت

سریع یك سبد كه شكل بوته های خار درست كرده بود روی گل

گذاشت ولی  وقتی كه می خواست فرار كنه فانوسش

به سبد می خوره وسبد كنار میره وسربازان آن گل سحر امیزو

دیدن اونو از ریشه كندن و بردن برای پادشاه . دكتر برگ های گل

سحر آمیزو داخل آب انداخت و اب نورانی شد وهمه

چشماشونو گرفتن بعد اون اب و به ملكه دادن كه بخوره

وای میسه اینكه ملكه یه دختر نازه خوشگل رو اورد

این دختر چشایی سبز و موهایی طلایی رنگ داشت ملكه و

پادشاه از این بابت خوشحال شدن و روز تولد اون یك فانوس

طلایی به رنگ موهای اون پر دادن به آسمون ولی چیزی نگذشت

كه

بقیه ی داستانو بعدا می گم

بازم غافل گیر شدید نه .




دیدگاه ها : نظرات خوب شما
آخرین ویرایش: - -